X
تبلیغات
رایتل

سحرگاهان که مخمور شبانه

دل گفته ها و ناگفته های سحرگاه از رها ، رهای رها

باید گاهی سکوت کنیم، شاید....

جمعه 9 تیر‌ماه سال 1391 01:09 ق.ظ نویسنده: رها نظرات: 0 نظر چاپ

 

 

 

.

 هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت:

این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد

و چنین گفت:

بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی.

سرت را به زیر افکن تا افسون افسانه ی گیسوانش نگردی

و مفتون فتنه ی چشمانش نشوی که از آنها شیاطین می بارند.

گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی

 که مسحور شیطان می شوی.

از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است.

مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت می سوزاند

و به چاه ویل سرنگونت می کند مراقب باش....

و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.

 

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که:

خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است

 و این از لطف خداست در حق تو.

پس شکر کن و هیچ مگو....

 

گفتم: به چشم.

 

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت

 و من هرگز زن را ندیدم،

 به چشمانش ننگریستم،

 و آوایش را نشنیدم.

چقدر دوست می داشتم

بر موجی که مرا به سوی او می خواند بنشینم،

 اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده

از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمی شناختم

اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم،

 دیگر تحمل نداشتم .

پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمی دانستم چرا؟

.

قطره اشکی از چشمانم جاری شد

 و در پیش پایم به زمین نشست...

به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت

و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم، می دانست.

با لبخند گفت: این زن است .

وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست.

بدون او تو ناکاملی.

مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است.

من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.

نمی بینی که در بطن وجودش موجودی را می پرورد؟

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام.

پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری

به چشمانش نگاه نکن،

 گیسوانش را نظر مینداز،

و حرمت حریم صوتش را حفظ کن

تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...

من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم.

پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!

خدا گفت: من؟!!

فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی.

اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت:

من سکوت نکردم،

 اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد

 همچنان حرفهای پیشینش را تکرار می کند ...

باید گاهی سکوت کنیم،

 شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد ...

 

 

.  

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.